این روزا روزای ترسه ... حتی از خودت
آدما عوض شدن ... همه ی ترسم اینه بخاطر بدی آدما ... منم عوض بشم ... منم بد بشم
دلواپسم از رهگذراني كه به احساس حريصند هر لحظه زاحساس به روي دل ديگربنويسند از كوچه ي دل رهگذري مي گذرد واي به حالم روياي دلم بود همان كس كه گذشت از دل زارم گر پشت سرش آب نبود اشك روان شد او سهم من و دار و ندار غم من شد با سنگدلی سنگ زد او بر پر و بالم یک عمر گذشت از سفرش٬ وای به حالم بن بست شد آن كوچه پس از آنكه سفر كرد ازسينه ي من رفت٬ دلم غصه خبر كرد همه چیز سر جای خودش است: من دل می بندم و تو دل می شکنی... تو دل می بندی و او دل می شکند ... سالهاست٬ می شکنم... می شکنی ... می شکند ... شوق جاده ها را از ياد برده بودم، ديگر از فاصله ها گلايه نمی کنم. امروز خیلی به یادت بودم. بی خیال که هیچ وقت دوستم نداشتی... بدجوری عاشقتم... نوروز ۱۳۹۱ قرار بود اتفاق بدی بیفتد. دلتنگی هایم شایدبخاطر همین بود. پدر دیگر قدرت راه رفتن ندارد... به همین سادگی... به همین دردناکی... آنچنان پاییزیم خورشید دردش آمده... زیر سقف آسمون بیشتر از هرچیز... یاد گرفتم ببازم و لبخند بزنم... امروز که خنده هامو به پای زندگی باختم... یکی بگه چی کار کنم؟ هر چه نزديكت مي شوم، دوريت بيشتر آزارم مي دهد... خدايا چقدر صدايت كنم... دلم گريه مي خواهد... اما بندگانت آنقدر حقيرند كه به اشكهاي من لبخند مي زنند... باران باش! بر کویر خشکیده ی جسمم ببار... شاید دانه حیات از حضور تو در قلب مُرده ام روییدن گرفت... در فكر تو فرو مي روم، خودم را فراموش مي كنم.... به تو فكر نمي كنم از ياد خودم مي روم... عشق مرا به دست فراموشي سپرد ... چگونه تو به يادم باشي...؟ با اين دل تنگ مي شود باران بود...از اشك زمين خشك را رويانيد... شايد دل تنگ من گلي خوشبو شد... شايد تو گذشتي از كنارم روزي... این روزها بوی بهار می یاد و من حال و هوای عجیبی دارم... منم و دلتنگی ... شاید دلم برای اونایی که نیستن تنگ شده... ازدست تو دیشب به خدا پناه بردم... چشمم همه غصه٬ صورتم خیس... اینجا پرگریه های لیلی...مجنون کتاب٬ سهم من نیست... زمستان كه مي شود پنجره ي خانه اي براي پرنده ها باز گذاشته نمي شود. آنها اما پشت پنجره، احساس سرما نمي كنند. دخترك مي خواست آدم برفيش گرمش شود شال گردن داشت، آن را هديه داد و زود رفت صورتم را لمس كرد... گونه ام آتش گرفت... باد از اينجا گذشت... چشمهايم غرق شد... اشك در چشمم نشست... بوسه ي آخر مرا ويران ويران كرده بود... چتر هم بر سر من بار گران بود که باید می رفت... چترخود فاصله بود...رفت... باران بارید...روی من باران ریخت... خيس شد افكارم... ابرازیادم رفت... و از این فاصله فریاد که از یاد تو من هم رفتم...







